ما و آشغال ها
جستاری فلسفی پیرامون رابطه ی انسان ها و آشغال ها
احتمالاَ از تیتر این مطلب تعجب کرده اید؛ اما تا چند دقیقه ی دیگر و بعد از مطالعه ی متن پی به بی علتی تعجبتان خواهید برد. این مقاله جستار است چون نویسنده جستجوگر است نه معلم؛ یعنی اینکه هنوز پی به حقیقت آنچه در پی آن است نبرده و فلسفی است چون در این متن سعی شده که هیچ مطلب خلاف عقلی زده نشود. پیروی از عقل اصلی است غیر قابل انکار و اما...
موضوعی که می خواهم پیرامون آن صحبت کنم، بعد از برخورد من با یک سطل آشغال در حوالی یک میدان در یک شهرستان کوچک و در یک بعد از ظهر زیبای بهاری اتفاق افتاد( اشتباه نکنید، من با آن سطل آشغال صحبت نکردم! من در نوشتن به شدت ناتورالیستم!). مقدار زیادی آشغال که در یک سطل جمع شده بودند و بدون هیچ نظمی بر روی هم تل انبار شده بودند. هیچ گونه مگس یا جانوری شبیه به آن در اطراف سطل مشاهده نمی شد. عده ی زیادی از آدم ها هم از کنار سطل می گذشتند و به سمت میدان اصلی شهر در حرکت بودند. خوب به آشغال ها نگاه کردم و سپس یک تجربه کیفی تا بدانم چه چیز هایی درون آنها وجود دارد. چند بطری خالی که هنوز ته مانده ای از یک مایع نامعلوم در آنها بود، مقدار زیادی کاغذ مچاله شده، سبزی گندیده و چیز های دیگری که هر کدام به عنوانی دور ریخته شده بودند. آشغال ها را رها کردم و به انسان های اطرافم خیره شدم. تیپ های مختلف با شغل های مختلف؛ از بیکار تا مهندس فعال ، از نانوا تا رئیس کارخانه؛ سپس جستجوی مغزی در ارتباط با انسان هایی که تا کنون دیده ام. حساب بعضی ها کاملا جدا بود. اما ناگهان پی به شباهتی عجیب بین عده ی زیادی از انسان ها و آشغال هایی که دیده بودم، بردم که عرض خواهم کرد...

برچسبها:

میراث راهی تازه را خواهد پیمود!
نوشتار قبلی من شاید آن‌چنان که باید ربط و بسط مناسبی با مطلب آمیز نداشت بل‌که نوعی اظهار بیان و کلام خودم بود که بهانه‌اش را نوشته‌ی آمیز مهیا کرد.
آن‌چه که من در نوشتار خود سعی در بیان و توضیح‌اش برآمدم برمی‌گشت به نقدی که از ابتدا به میراث داشته‌ام. مختصر آن‌که میراث با توان کسانی‌که کار اجرایی و تدارک آن‌را به‌عهده گرفته بودند، می‌توانست طوری آماده شود که برای ارتباط فراگیر در فضای دانشگاهی مؤثر واقع شود. امّا میراث با داشتن ابزار ارتباط فراگیر تنها، نشریه‌ای شد که نه تنها جایگاه خود را نیافت، بل‌که پس از گذشت زمان کوتاهی به فراموشی سپرده شد: امروز دیگر کسی همّت آن را ندارد تا راه رفته را ادامه دهد و تا پسان روزی که دور هم نخواهد بود، میراث به کلی از یادها خواهد رفت. شاید خاطره‌اش تنها برای اندک جماعتی بماند که خود را مشغول میراث کرده بودند. شاید هم...

سعی کردم در جواب کسانی‌که برای نوشته‌ام پیام گذاشته بودند، در بخش نظرات جواب‌های‌ام را بگذارم که نشد. ناچار همه‌ی جواب‌ها را همین‌جا و به‌طور یک‌جا می‌گذارم.

ف.س عزیز!
قضاوت شما بر مبنای همان نگاه بیرونی‌ای است که من هم در نوشته‌ی خود از آن بهره جسته‌ام. علی‌رغم نامریی بودن گفته‌های آمیز برای ما که بیرون از دایره‌ی میراثیان بوده‌ایم، به‌تر است در محدوده‌ی افکار و آرایی که آمیز مطرح کرده کمی به تأمل بیش‌تر بنشینیم تا بل‌که راهی تازه را پی بگیریم.

جناب ناشناس!
ساختن نه با مدح به‌دست می‌آید و نه با سکوت. اگر نقد در جای‌گاهی شایسته مطرح شود، راه اعتدال و پیشرفت هموارتر به‌نظر خواهد آمد. علف هرزه‌ی تعصب نیز با هرس نقد راهی برای تحمل نکردن، نق‌زدن و... باقی نخواهد گذاشت.

جناب m!
چه خوب که شما دو تا از حسن‌هایی که مورد قبول بنده نیز هست را مورد اشاره قرار دادید. کار دسته جمعی و رصدکردن مجموعه‌ای که با ابزار نقد به جای مدح، راه خود را به سمت تکامل طی می‌کند، به حق کاری‌ست که در توان یک نشریه‌ی داخلی می‌باشد. امّا حرف‌های بنده بیش‌تر برمی‌گشت به ضرورت کار فراگیر در عرصه‌ی نشریات دانشگاهی آن‌هم در زمانه‌ای که توان کار کردن هم‌زمان بر روی نشریه داخلی و فراگیر وجود ندارد.

پ.ن:
پرونده‌ی میراث هم‌چنان باز است. دست‌اندرکاران نشریه میراث و باقی دوستانی که حرف‌هایی را درباره‌ی میراث و نیز نسبت به حرف‌های مطرح‌شده دارند، می‌توانند نوشته‌های خود را به ای‌میل زیر بفرستند تا در کهف منتشر شود:
Guest.kahf.login@blogger.com

برچسبها: ,

نوروز
نوروز همان صبح ازل است که در آن پروردگار عالمیان از ذریه آدم ابوالبشر میثاقاً غلیظای "الست بربکم" را ستاند و ما آدم زادگان ظلوم جهول این بار امانت ناشکیب را به دوش نحیف خویش نهادیم که "بلی".
در این روز رحمة للعالمین نیز از ما مردمان دوران آخر الزمان پیمانی ستاند به غایت ثمین و استوار که غدیر را نامش نهاد تا مردمان آخر الزمانی بدانند که هر چه هست از حیات و مماتشان در این وانفسای دوران پسین؛ همه و همه از همان چشمه به غایت کوچک غدیر سرچشمه می گیرد.
...و از این دست رخدادهای تاثیر گذار در این روز چه بسیارند و من و تو را بی چیزی نیست که عمر داده اند که این سالیان و نوروزها را به تماشا نشسته ایم و "مَن نُعَمِّرهُ نُنَکِّسهُ فی الخَلق"...
و وای بر ما که نوروزمان به از دیروزمان نباشد و این میسر نیست جز با نشستن بر خوان حساب دیروز و نوشتن بر تارک صفحه فردا...

پی نوشت:

• تبریک گفتن عید چندان نوآوری ندارد اما چه می توان کرد پای تو در میان است.
• از لطف همه دوستان در مورد مطلب میراث ممنون و خرسندم، انشاءالله در مطالب بعدی به این موضوع خواهم پرداخت.
• روزهای آخر سال همیشه یادآور و موسم تجدید عهد است؛ خدا را شاکرم که امسال هم توفیق سر زدن به "کهف حصین" را عنایت فرمود.جای خیلی از دوستان خالی بود و دل تنگ همه شان بودم؛مخصوصا شب حرکت.


برچسبها: