"));
زاد راه حرم وصل نداريم...
بوي تعفن اينجا خفه ام مي كند، در و ديوارش بوي نفس مي دهد. و اگر گفته اند كه "شرف المكان بالمكين"، لابد "شرِّ المكان من المكين" هم پر بيراه نيست. حالا درست كه مثل سيد مرتضي اين قدر مرد نيستم كه همه آنچه حديث نفس مي دانم در گوني بريزم و بسوزانم؛ اما آن پايه هم نامرد نبوده ام كه بر اباطيل بپويم و چند نفري را كه اينجا مي آيند به بطالت بخوانم. فرش نا گرفته را ديده اي كه آفتاب مي دهند تا بويش برود؟ لابد بايد اينجا هم چند وقتي آفتاب بگيرد تا از تعفن رهايي يابد. گمان ميكنم باز هم به اينجا برگردم اما كي؟والله العالم.تو خيال كن مرخصي رفته ام از دست ابليس و اعوانه و انصاره...
اخبار و جرايد و سايت و ...حتي تر اينترنت را هم كنار گذاشته ام كه مخل اند به حال و احوال و كار و اشتغال...كه فردا روز پرسش است از حال و اشتغال...فوتبال و سياست و فرهنگ و.. هم ندارد؛ همه سكه "غفلت" مي زنند در اين بيع و شراء كه گفته اند "فاسعوا الي ذكرالله و ذروالبيع"...
روي صحبتم با تو خواننده اينجاست؛ وجود اگر داري، به جاي خواندن اين اراجيف، بنشين و چند خط قرآن بخوان.كامنت گذاشتن اينجا هم دردي نه از من دوا مي كند كه نمي بينم و نه دردي از تو؛ دست بالايش مي شود حكايت فاتحه بر قبر خالي خواندن.

پي نوشت:

1. يقين دارم كه فقط حرف هاي يك مرد است كه ارزش خواندن دارد و مردتر از "سيدروح الله" به عمرم نديده ام و شايد نخواهم ديد.اگر مردي بنشين و حرف هايش را بخوان، فقط 22 جلد است.
2. طاير قدسم و از دام جهان برخيزم...

برچسب‌ها:

تو بايد بيايي...
يا لطيف

تو بايد از فراز اين همه سال بيايي؛ كه سال ها را ناي ايستادن بي تو نيست و هر نوروز كه مي آيد، از مادر پير زمستان اين نويد را مي شنود كه تو خواهي آمد و با آمدنت گل ها شكوفه مي كنند. تابستان كه شروع مي شود، ديگر قدم ها كند مي شود و نفس ها به شماره مي افتند؛ از ترس اين كه مبادا برگ ها بي روي تو زرد شوند. پاييز كه مي رسد ديگر همه "زرد روي" ايم كه باز چه شد...خمودي زمستان و برف پيري كه مي نشيند ديگر نوميد مي شويم تا نو "روزي" ديگر و...
تو بايد اما بيايي كه خستگي هامان در شود...
اما تو بايد جمعه بيايي كه در آن گفته اند "فاسعوا الي ذكرالله و ذروا البيع" و تو بي هيچ كم و كاست "ذكرالله الاكبر"ي و ما از اين بيع و شراع عمر و مال هيچ خيري نديده ايم؛ پس بيا كه با آمدنت مژده"فانتشروا" است...
تو بايد عاشورا باشد كه بيايي و ندايت بايد همان "هل من ناصر ينصرني" باشد، تا آن ها كه بطونشان از حرام پر است، ندايت را نفهمند و هلهله كنند...تا شيپورچي شيپور جنگ بنوازد؛ كه در جنگ، مرد از نامرد مشخص مي شود...تا "زبر الحديد" آبديده شوند...تا امتحان جان و مال و ناموس...تا زينب ها پيدا شوند...
تو كه آمدي بايد از ما امتحان "بابي انت و امي" بگيري...تو بايد از همه آنها كه "عاشورا" مي خوانند و آن را حفظ اند "حرب لمن حاربكم" را بپرسي...تو بايد "شايعت و بايعت و تابعت" را از نو براي مان معنا كني...
اما يادت باشد "محرم" بيايي كه "روي سياه" مان را به "پيراهن سياه" مان ببخشايي...
راستي ما حافظه مان خوب نيست، تو كه اين "عهد" و قرار ها يادت مي ماند؟

برچسب‌ها:

و نمازم را در شهر شکسته می خوانم
یا لطیف

هنوز بار قبلی بر زمین نگذاشته؛ توشه جدید باید بردارم و راه بیافتم. حالا دورتر؛ اما از مسیری آشناتر.از سفر زیاد گفته اند و من؛ کم تر گوش داده ام که برایم عادت مألوفی بوده- از کودکی تا حال، هم راه و جزئی از زندگی-. گوئی در سفر زاده ام یا آن که تقدیرم را در دوری و سفر نگاشته اند که چنین جاده ها را در راهم.
نه قصد نوشتنم ناسپاسی است- که لایق این همه خود را نمی دانم - و زبان در کام به؛ که خصم از سخن به کام، نه! این همه واگویه ای است از سر ذوقی و شوقی...
هنوز مرهمی برای نازنین دلش نبوده ام که باز دوری و باز... و این همه جز شرمندگی بر جبین ام نمی فزاید. به روی اش نمی آورم و جز خنده برایش نمی گویم، اما خوب می فهمم که در پس خنده اش و سکوتش دوباره غمی است...
حالا که یاد سفر می افتم انگار "موسی غیور" از پشت آن عینک ها نگاهم می کند و برایم می خواند:
"سفر که می روی
جاده ها را وطن می سازم
و نمازم را در شهر شکسته می خوانم"

پی نوشت:
1. دل تنگ می شوم اما غمگین نه.ما هکذاالظن بی...
2. درست است که این جا رونق گذشته را ندارد و این همه "از قامت ناساز بی اندام ماست" اما اتفاقاتی در راه است. "هر که را همت راه است بگو بسم الله".
3. در پست بعد در مورد چگونگی بسم الله گفتن و آداب آن توضیح می دهم.
4. عجالتا به این سوال ها فکر کنید که" چه قدر وقت دارید؟" و "چه قدرش سهم کهف می شود؟" و "چه کاری بیشتر کیفورتان می کند؟"

برچسب‌ها:

تجربه
یا لطیف

ما آدم ها در زندگی تجربه های زیادی کسب می کنیم که شاید جای دیگری از همین زندگی به دردمان بخورد. تجربیات تلخ و شیرین جزء زندگی ما هستند وتکه هایی از جورچین زندگانی را تکمیل می کنند. اساس هر تجربه تغییر است، - حالا این تغییر ممکن است در مکان باشد یا در زمان و یا در درون آدمی- مهم نیست که تغییر در کدام وجه باشد بل آن چه مهم تر است درس آموزی از تغییر است. باید این تغییر و تجربه برای مان مفید شود، پلی باشد برای جلو رفتن؛ حالا می خواهد تلخ باشد یا شیرین. اساسا در زندگی آدم جلو رفتن مهم است و هر آن چه به این امر کمک کند مهم می شود و ارزش مند.
حالا من اول یک تجربه جدید ایستاده ام ؛تمام قد و بی اضطراب. تجربه ای که چندان نمی شناسمش و درکش نکرده ام، تغییری که هم در زمان است و هم در مکان و هم شاید در درون. ارتباطاتی که تا کنون این قدر از نزدیک ندیده ام شان و در فضای شان تنفس نکرده ام. این تجربه بیشتر از آن که برایم دلهره و ترس بیاورد جذابیت دارد و نا آشنایی. استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم...

پی نوشت:

1. دعا کنید که تجربه خوبی باشد و برایم مفید شود.
2. ممکن است از چند روز دیگر به این جا کمتر سر بزنم پس عذر تقصیر بپذیرید. البته امیدوارم که محسن عزیز از مرخصی بلند مدتش برگردد و حیاط این خانه را صفایی بدهد.
3. نقد و نظر مطلب کورش علیانی به جاهای خوبی رسیده شما هم می توانید به بحث کمک کنید البته به شرط منطقی و آرام بحث کردن. حتما قبلش ضد جوش مصرف کنید.
4. اللهم ان لم تکن غفرت لنا فیما مضی من شعبان فاغفر لنا فیما بقی منه.

برچسب‌ها:

اپیزودانه های یک انتخاب
یا لطیف

1 اللهم انا نرغب الیک...

باید به نام تو شروع کرد که آغازی بر هر پایان و امیدی بهر هر ناامید و چشمه نوری برای دل خسته-شاید هم این از آن امتحان ها باشد که برای ما مهیا کرده ای- حالا بیا و دست بگیر که افتاده ایم...
این جا می نویسم که برایت شکایت کنم و استغفار؛خنده دار است؟چه می شود کرد که هم شکایت دارم و هم شرمسارم.شکایت از آن ها که قرار بود راه نما باشند و شرمسار از آن که راه گم کرده ایم...و این همه جز آن نیست که نام تو بر زبان است و یاد تو از دل فراموش...
آبرو میرود ای ابر خطاپوش ببار
که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

2 ندیده اند؟
این آقایان راحت می نشینند و چنگ به هر چه می خواهند می اندازند چون ندیده اند.دعوای برادر با برادر ندیده اند، این پارچه های سه گوش را که به چهره ها بسته بود ندیده اند،آن میله های تخت که در دست دانشجوی این مملکت برای دعوا بود ندیده اند."علی قبادی" را ندیده اند که شب تا صبح دور تا دور خواب گاه دختران کشیک داد تا اتفاقی نیفتد."روح الله متفکر" راندیده اند که مجبور بود وسط آن همه میله به دست حرف بزند تا آرام شوند."طاهر حسن نتاج" را ندیده اند که از اهانت ها توی جلسه گریه کرد،زحمت های "حمید عباسی" را ندیده اند."شاه طاهری" و "زارعی" را ندیده اند که توی چمن های روبروی سلف مجبور بودند هر کدام با ده دوازده نفر بحث کنند. نشنیده اند که دوستی چشم در چشم تو شعار مرگ برایت سر دهد.اما آیا نشنیده اند که "نعمتان مجهولتان الصحه و الامان"آیا نشنیده اند که...

3 قول می دهم
آقایان می دانم که حالا وسط این کازار؟! وقت ندارید که به حرف هایم گوش دهید، می دانم که این قدر سرگرم دعوا هستید که حرف های من حکم نرخ تعیین کردن وسط دعوا را دارد، اما حالا به خاطر یک رای هم که شده یک جواب کوتاه...آقایان محترم، نخبگان و خواص، روسای جمهور احتمالی، این دوره هم که دوره اقتصاد است و سیاست و ...هشت سال دوره اقتصاد بود و هشت سال دوره سیاست چهار سال هم که به عمران گذشت. آقایان شما رابه خدا کی نوبت فرهنگ می رسد؟همین یک جمله را بگویید قول می دهم که تا آن موقع از ایران بروم، اگر هم نشد که بروم قول می دهم که تا آن موقع بخوابم یا لااقل ساکت باشم و چوب لای چرخ پیشرفت مملکت اسلامی نگذارم! چرا که می دانم این کار علاوه بر آن که مخالفت صریح با اسلام و انقلاب است کار امثال منی نیست.باور کنید قول می دهم...

4 ببار ای بارون ببار
و اگر نبود لطافت روح شما و سینه منشرح تان ما به کجا پناه باید می بردیم و در پناه کدام سایه بان عقده دل وا می کردیم؟ خسته گی را می شد راحت در چهره تان دید و ناراحتی را...اما باز هم آرام بودید و دل بی قرار ما را قرار.هنوز هم که هنوز است جایی بهتر از آغوش شما برای این دل ها نیست،هنوز هم همه خستگی ها و آتش دل را می شود زیر باران نگاه و حرف تان ندید گرفت، هنوز هم که هنوز است...

5 آقا بیا که مژده دیدار خوش تر است
حالا دیگر همه مان دل به دعا داریم که "اللهم انا نرغب الیک فی دوله کریمه تعز بهاالاسلام و اهله و تذل بهاالنفاق و اهله".ما خسته ایم و دل شکسته...می دانم که تلاش نکرده ایم و جز درد بر درد نیفزوده ایم...می دانم که جای متهم و شاکی را اشتباه گرفته ام.می دانم که شما هم دل آزرده اید.اما حالا شما خود قضاوت کنید...اگر به شما شکایت نکنم به کجا شکایت برم...
این روزها که نفحه دلدار کم تر است
آقا بیا که مژده دیدار خوش تر است

برچسب‌ها:

روز نو
یا محول الاحوال

سال نو که می آید فرصت برای خیلی کارها فراهم تر است، همان کارهایی که تا پیش از این هم می شد انجام داد اما بهانه می خواست و کدام بهانه بهتر از همین نو شدن زمین و زمان...
حالا باید از توی پستوی هزارتوی ذهن؛ خاطرات گذشته را مرور کرد، یاد آن هایی که تا دیروز بوده اند و الان فقط خاطره ای کم رنگ یا پررنگ جایشان نشسته، یاد روزهای خوبی و عاشقی، یاد رفقایی که حالا فقط می شود توی مراسم ختم دیدشان، یاد...
از این ها که بگذریم این نو شدن فرصت خوبی است برای فکرهای نو، حرف های نو، کارهای نو و ...و کهف هم از این قاعده مستثنا نیست. کهف هم باید برای خودش کاری بکند تا از این به شود...
چند روزی فرصت شد که بعد از مدت ها چند روزی با محسن عزیز باشیم و چه رنج ها که از این با هم بودن تحمل نکرد...باری فرصت خوبی بود که حرف های جدیدی بزنیم و برنامه های جدیدی بریزیم تا "یار که را خواهد و میلش به که باشد"...

پی نوشت:

1. رفقای خوب و قدیمی ام زیارت قبول.

برچسب‌ها:

نسبت
یا لطیف
اساس دهر بر پایه نسبت هاست و زمین و زمان هم جز پدیدارهایی برای نمود این نسبت ها چیز دیگری نیستند. در این ره گذر که همه چیز را نسبت ها مشخص می کنند آدمی نیز جز از گذر همین نسبت ها تعریف نمی شود... نسبت جز تعریف نوع ارتباط پدیده ها و مفاهیم چیز دیگری نیست و ما به همان مقدار کامل هستیم که این نسبت ها در درون و برون مان کامل، دقیق و معنا دار باشند. این نسبت ها خود به ظاهر و باطن تقسیم می شوند و در هر کدام نیز همین حکم کمال صادق است...از منظری دیگر؛ نسبت به طولی و عرضی قابل تقسیم است و در تمامی این تقسیم ها تناسب جایگاه مهمی خواهد داشت...
و شیطان که اولین گناه- یا لااقل اولین گناه که ما می دانیم- را مرتکب شد اشتباهش جز از عدم درک صحیح نسبت ها حاصل نشد که در مقام قیاس بر آمد که "خلقتنی من نار"...و پی به آن نسبت که میان خداوندگار و انسان پدید آمده بود که "نفخت فیه من روحی" نبرد.
و یوسف را گفته اند که زیباترین انسان بود چون تمامی تناسب ها و قراین در وجود او ظاهر بود...این نسبت دقیق و معنادار و زیباست که یوسف را احسن و اجمل می کند...این نسبت که در یوسف دیده می شود همان نسبت ظاهر است که نام جمال می گیرد و داستانش احسن القصص...
در نسبت باطن هم همین ملاک ها وجود دارند و ما تا جایی کامل هستیم و اساسا در دایره اشرف مخلوقات که این نسبت ها در تمام زندگانی مان نمود و بروز داشته باشند...ما بایستی نسبت صریح و دقیق مان را با همه مفاهیم کلی و جزئی و همه پدیده ها و پدیدارها معلوم نماییم. مثلا مگر ایمان چیزی جز مشخص کردن نسبت با معنا و مفهومی به نام غیب است که در ابتدای قرآن به عنوان مهم ترین نشانه متقین آمده است؟"الذین یومنون بالغیب"...
و اساسا جاذبه و دافعه هم چیزی جز همین مشخص کردن نسبت خود با مفاهیم اخلاقی و غیر اخلاقی نیست. و چه زیباست و چه فخری دارد که آن که بر بالای این قله عظیم جاذبه و دافعه ایستاده کسی جز امام متقین نیست. او که در اوج تبیین و تعریف نسبت هاست و نسبت خود را با همه چیز و همه کس بدون هیچ ترس و واهمه مشخص کرده است.
و بر هم خوردن این نسبت ها و تناسب هاست که از جان جز کالبدی مضحک و خنده دار و از دین جز پوستینی وارونه باقی نخواهد گذاشت.


پی نوشت:
1. جواب نامه آن دوست قدیمی را برایش فرستادم.شاید بعدها اگر لازم شد بخش هایی از آن را این جا گذاشتم.

برچسب‌ها:

سایه معشوق
از خواب که پریدم تنم اصلا گرم نبود، با خودم فکر می کردم که مثل فیلم ها باید الان صورتم خیس عرق باشه اما...برعکس بدنم سرد سرد بود این قدر که ترسیدم و شک کردم که حالا زنده ام یا مرده،اما این شک خیلی طول نکشید...صدای sms موبایلم از شک و دودلی بیرونم آورد..."حلول ماه مبارک رمضان را به شما و خانواده محترم تان تبریک عرض می نمایم.التماس دعا"...مرتضی بود که صبح اول وقت، ماه مبارک رو تبریک گفته بود...
زنگ زدم که بیاد خونه تا با هم بریم بیرون...تو این بی حوصلگی ترجیح میدم که تنها باشم اما از تنهایی هم می ترسم...با اون وضعیت دیشب...تنهایی شده برام مثل پول،یا شاید هم مثل زن دوم برای مردها؛همه شون تا حرفش میشه اخ و تف می کنن و لبه دستشون رو گاز می گیرن اما کیه که ندونه تو دلشون خدا خدا می کنن که...حالا قضیه من و تنهایی هم شده مثل همون...
پشت فرمون نشسته و داره تو خیابون خیام از بالا به پایین میرونه...خودم گفتم که بشینه، اصلا حال و حوصله رانندگی رو ندارم...تا حالا یه دل سیر از اتفاقات این چند روزه حرف زده...
- تو نمی خوای این ماشین رو عوض کنی؟دیگه به خرج کردن افتاده...
این حرفا رو برای این می زنه که من از لاک خودم بیرون بیام...اما من...نوار رو هل میدم توی ضبط...
"آن را که چنین دردی از پای در اندازد
باید که فرو شوید دست از همه درمان ها"
نوار رو خاموش می کنم...باز همون حس دیشبی سراغم اومده... گیج... مبهوت...
- بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد
باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
شعر رو یه جوری می خونه که انگار داره شرح حال مامان رو می خونه...یاد حافظ دیشبم می افتم...خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر...
این همه دغدغه...مشغله...علاقه...همه هیچ...آشفته ام...پریشان؟...پشیمان؟... خودم هم نمی دونم...تکلیف ام با خودم هم روشن...تکلیف؟...یاد مشق شب می افتم...املا...انشا...انشاءالله...انشای خدا...
- حجاب چهره جان می شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
نگه دار پیاده می شم...نگه دار...
عین خیالش نیست...برای این که لج منو در بیاره پاشو میذاره رو گاز...
- دارم می برمت گلشن رضوان...
جلوی در خونه نگه می داره...حال و حوصله پیاده شدن رو هم ندارم...دستاشو رو به آسمون می گیره و بلند بلند؛ جوری که من بشنوم؛می خونه:
- و نبٌهنی فیه عن نومة الغافلین...
باد سرد کولر که به صورتم می خوره یه کم حالم بهتر می شه اما دوباره اون سرمای صبح تو تنم می افته...خدا تا شب رو به خیر کنه...
مامان تو هال نشسته و داره تلویزیون گوش میده..."حالا مرغ های آماده شده رو توی روغن داغ سرخ می کنیم"...یاد خودم می افتم..."مرغم دورن آتش و ماهی برون آب"...موبایلم زنگ می زنه...
- تو نمی خوای بیای سر کار؟
- ما همه امون سر کاریم.
- باز تو دیوونه شدی؟چقدر بهت گفتم از این فکرای مزخرف نکن؟
- ...
حال و حوصله کلنجار رفتن باهاشو ندارم، زود خداحافظی می کنم و دوباره می شینم پشت میز...هوای اتاق سرد شده، کولر رو خاموش می کنم و لای پنجره رو باز می ذارم..."خَلَقَ الخَلقَ حینَ خَلَقَهُم غَنیّاً عَن طاعَتِهم"...

برچسب‌ها:

عادت
عالم پر است از حکایات غریب و روایات عجیب…هر گوشه ای که بنگری حکایتی دارد که هر کدام بهایی دارند برای کشف…و چه بسیار متاع که نمی ارزد به بهای کشف…و کسی چه می داند؟ شاید یکی از حکمت های "سیروا فی الارض" هم همین باشد که رازهای جهان کشف شود به مدد این بشر خلیفة الله…و "در جهان راز ی هست که جز به بهای خون فاش نمی شود"…و "ما اکثر العبر و اقل الاعتبار"…
حکمتی هست در شباهت، رازی هست و رمزی… که جز به خون جگر یافت می نشود…داستان غریبی است شباهت…از شباهت کلام بگیر تا شباهت دنیا و ما فیها…همین شباهت عبادت و عادت را ببین…تفاوت تنها در همان بایی است که در میان کلام آمده است…و از کجا معلوم که این باء همان بای شروع بسم الله نباشد که بدان شروع شد کتاب…همان باء که نقطه زیرینش به ولایت تعبیر شد…و فاصله ها چه قدر کم می شوند در کلام…ببین یک حرف چه رشته باریکی شد میان ولایت و کتاب و عبادت…و همین یک حرف چه دردها که درمان نمی کند…که "انّی تارک فیکم الثقلین؛ کتاب الله و عترتی اهل بیتی"…
حکایت غریبی است در میان که عبادت آدمی زاده اگر یک حرف در آن نباشد عادتی بیش نیست و ولایت نقطه معنا بخش همین یک حرف است…چه تفاوتی که باریک تر از موی است…و صراط را گفته اند که از موی باریک تر است و از شمشیر برّان تر…
"فانّهما لن یفترقا حتی یردا علیّ الحوض"…و کجا از صراط رد می شود عبادتی که قرین کتاب و ولایت نباشد…و کجا به حوض وارد می شود…
آدمی زاده زود عادت می کند…و مگر پدرمان نبود که از بهشت رانده شد به این برهوت…و چه زود عادت کرد…و مگر ما فرزندان همان آدم ابوالبشر نیستیم؟…
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
نا خلف باشم اگر من به جوی نفروشم
ما به عادت کردن هم عادت می کنیم…عادت می کنیم که دلمان خوش باشد به رکوعی و سجودی و قنوتی…"و لا تقنطوا من رحمة الله"…عادتمان می شود رکود و سکون و قنوط…دلمان آرام است به دعایی و نوایی…سر خوشیم به ناله ای و نافله ای…"ما اکثر الضجیج و اقل الحجیج"…حتی تر عادت می کنیم به همین نوشتن و گفتن و…و دیگر هیچ…

برچسب‌ها:

شرح پشیمانی
تیک تیک، تیک تاک، تیک تیک، تیک تاک، تیک تیک، تیک تاک... صدای ساعت است که دارد کم‌کم برایم تکراری می‌شود، ملال‌آور... خسته‌کننده... زجر آور... تهوع‌آور... می‌فهمی؟... چه روزها که یک به یک... روز که می‌شود خستگی‌هایم مضاعف است... باور می‌کنی؟... روز از نو... اضطراب ندارم؛ دلهره هم... تنها و تنها خستگی... سعدی می‌خواند:
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فرو شوید دست از همه درمان ها
من هم دست شسته‌ام... همین چند دقیقه پیش... با آب سرد و مایع گل‌رنگ... شوخی می‌کنم؟... نه... هیچ وقت این قدر جدی نبوده‌ام؟... .عاشق شده‌ام؟... من؟... فکر نمی‌کنم... اصلاً قرار شده که حالا حالاها فکر نکنم... حافظ می‌خوانم:
کار ملک است آن‌که تدبیر و تأمل بایدش...
تأمل ندارم؛ تحمل هم... تیک تیک، تیک تاک، تیک تیک، تیک تاک، تیک تیک، تیک تاک... باز هم این صدای زجرآور... تهوع‌آور... می‌فهمی؟... تکرار... تکرار... آونگ... عقربه... دیوانه‌ام؟... شاید... مجنون؟... خسته... حافظ می‌خواند:
خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر...
همه جمع‌اند... بالای سرم... حال احتضار دارم... شاید هم احتراز... بل اهتزاز... حافظ... مولانا... سعدی... وحشی... حالا وحشی برایم مصیبت می‌خواند:
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید...
یاد بهمن می‌افتم... وحشی... علی... اندیشه‌سازان... کوه... از این بالا چه‌قدر آدم‌ها دوست داشتنی‌ترند؟... دوست‌ها چه‌قدر نزدیک؟... فاصله‌ها چه‌قدر کم‌تر؟... ناله‌ای در باد پیچیده:
کاش که این فاصله را کم کنی...
از دور سوال و جوابی گوش‌ام را پر کرده... عربی است... مفهوم... لمن... الیوم... القهار... صدا نزدیک‌تر می‌شود... بلندتر هم... خشن نیست... اما ترسناک... رعب آور... از خواب بیدار... تیک تیک، تیک تاک، تیک تیک، تیک تاک، تیک تیک، تیک تاک...
نور از لای پرده و پنجره به صفحه قرآن می‌تابد، این خود قرآن است که می‌خواند:
"لمن الملک الیوم لله الواحد القهار"

برچسب‌ها:

ما تا آخر ایستاده ایم؟
یا حبیب من لا حبیب له

دوستی در وبلاگش جمله زیر را به نقل از بی بی سی نقل کرده بود که برایم جالب بود:
…"همان طور که هنری کیسنیجر بارها تاکید کرده است، رهبران ایران هنوز در مورد این که آیا مسئول اداره یک کشور هستند یا مسئول پیشبرد یک نهضت، تکلیف خود را تعیین نکرده اند."
آنچه اکنون در پی آنم نه پاسخ گویی به این ادعا و برخورد ارزشی و بحث در مورد درستی یا نادرستی آن– که گمان می کنم تا حدودی نیز درست است- و نه مرور بر سابقه ی خصمانه و دشمنی های امثال کسینجر با ایران و تأثیر آن بر صحت و سقم ادعاهای آنان و نه حتی بررسی تأثیر عدم درک صحیح و میدانی آنان از جامعه ایرانی پس از انقلاب 1979 میلادی است. تنها می خواهم به آنچه بدان باور دارم اشارتی کنم و دیگر هیچ...
... برای درک صحیح و درست از جامعه ایرانی و به تبع آن رهبران جامعه ایران بایستی به اندکی قبل تر برگردیم، به سال 1979 میلادی، زمانی که آرام ترین انقلاب دنیا در نقطه ای استراتژیک در حال اتفاق بود، خاور میانه، انبار ذخیره نفت – استراتژیک ترین کالای خام دنیا- ، شاهراه ارتباطی دنیای قدیم و جدید، پل ارتباط آسیا ، اروپا و آفریقا و مهد تمدن های بزرگ، جهانی و تاثیر گذار بر زندگانی بشریت نوین...
...در این سال پیر مردی هفتاد و چند ساله که رهبری نهضتی لااقل پانزده ساله را بر دوش دارد به وطن خویش باز می گردد.هم او که پانزده سال پیش تر -که نهضتی چنین عظیم را به راه انداخته بود- فریاد وا اسلاما سر داده بود و از خفت ایرانی و مسلمان در دنیا دل خون بود.پیر مردی که خودِ وجود او "نه بزرگ"ی بود به همه ی تئوری های موجود در عرصه سیاست دنیای آن روزگار که در شرق اش دعوی "دین افیون توده هاست" بام تا شام به گوش می رسید و در غرب اش دین را در عرصه اجتماع نه کاری بود که انجام دهد و نه گره ای که بگشاید؛ تنها و تنها یکی از خصوصیات فردی اشخاص و جزء حریم شخصی آنان بود.مردی که نه تنها کلام و گفتار و کردارش که حتی لباس اش هم لباس دین بود.
باری به هر جهت انقلابی در این گوشه دنیا شکل گرفت که هیچ تئوری علمی-از آن سان که مادّیون و ماتریالست ها علم اش می نامند-یارای آن را نداشت که به توجیه و تبیین اش بنشیند.
با پیروزی این انقلاب غرب و شرق دنیای آن روزگار، خود را در برابر یک دشمن مشترک، هم جبهه دیدند -دشمنی که هیچ کدام آنان را به هیچ نمی انگاشت و جَبهه ی سجود بر آستان هیچ یک نمی سایید، بل " نه شرقی و نه غربی" را جزء اصلی ترین خواست های خود قرار داده بود-.حالا دیگر دنیا به دو قطب واقعی بدل گشته بود،قطب خدا مدار و قطب دنیا مدار-شاید هم خدا ندار-. دوباره صدای فطرت از حلقوم های بریده به گوش رسید و بانگ معنویت از پس قرون و اعصار تهی از خدا آشکار گشت.نهضتی به راه افتاد که بنیان تمدن و جاهلیت نوین را به لرزه در آورده بود.
حالا ایران تبدیل به قطب آرمانی ستمدیدگان و مستضعفین عالم شده بود و آنان هر آن چه را که در خیال های شبانه خویش به اشک شوق می شستند اکنون در تجلی سپیده دمان امید نظاره گر بودند. در این میان بودند کسانی که نخواستند و شاید هم نتوانستند باور کنند که ایران امّ القرای جهان اسلام و مأمن مظلومان جهان گشته است و چه توجیهی جز خودباختگی خودی ها و عداوت و عناد دیگران باقی می ماند؟
در ایران تمدن نوینی در حال شکل گیری است که از پایه و اساس با تمدن های دیگر متفاوت است. تمدنی که در آن حاکمیت از آن خداست که از مجرای خواست مردم به بار می نشیند، تمدنی که در آن نه می خواهیم ظالم باشیم و نه مظلوم، تمدنی که دین برای همه ی ابعاد آن حرف برای گفتن دارد، تمدنی که انسان ارزشمند تر از آن است که ابزار نیل به اهداف شود و...
ادامه دارد...

برچسب‌ها: ,

ما وامام روح الله

یا لطیف

گاهی وقت ها زمان مناسب می شود برای حرف زدن و علی الخصوص برای بعضی حرف ها زدن...این ایام هم به گمانم بهانه خوبی است که از رابطه ما-به عنوان نسل سومی های این انقلاب- و امام روح الله به عنوان پیر خرابات این انقلاب حرف بزنیم.
فکر می کنم بهتر آن باشد که از ابتدا تعریف کنم... امام برای من دریایی بود که هیچ گاه مفهوم نبودن را برای او تصور نمی کردم و شاید هم به این خاطر بود که تا آن زمان با این مفهوم آشنا نشده بودم...حتی آن زمان که صبح 14 خرداد 68 مادرم مرا که در خانه پدربزرگم در خواب کودکانه بودم صدا زد و گفت که: "امام فوت کرده و ما برای مراسم عزاداری می ریم."؛اصلا درک نکردم و به راحتی خوابیدم...و فکر می کنم که حتی بزرگ ترها هم پیش خودشان به این حقیقت پیش چشم فکر نکرده بودند، آنها که همه چیز خود را در وجود او خلاصه شده می دیدند...
وما نسلی هستیم که نبود-هر چند ظاهری- امام را باور داریم چرا که از ابتدا با نبود او پی به این بردیم که زمانی او بوده است...زمانی بوده که او را درک کرده است و روح طوفانی او را در قفس خود جای داده است...
حالا نسل ما-این نسل مظلوم اما پای بر جا-مجبور است او را از لابه لای سطور سپید کتاب ها پیدا کند؛ سیاهی سطور را کجا توان آن است که از خورشید بگوید و آیا مگر می شود که از خورشید گفت و بر سیاهی افزود و کدام قلم یارای آن دارد-بر فرض که بخواهد-که از آن حقیقت شمه ای بازگو نماید و...
نسل ما مجبور است که چشم انتظار بماند که صدا و سیما که قرار بود دانشگاه باشد وقتی بیابد و یا مناسبتی که از امام بگوید و یا پنجره را باز کند که او خود از ورای زمان با من و تو حرف بزند...و یاران سابق که بعضی هاشان هیچ معلوم نیست که یار بوده باشند و بعضی دیگرشان هیچ معلوم نیست که یار مانده باشند از او بگویند...و این میان یکی پیدا شود و حرف از نقد اندیشه های او بزند....
نمی دانم که چرا از حرف های او یک جمله بیش از همیشه در گوشم طنین دارد که"خون دلی که این پدر پیرتان
از این دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختی های دیگران نخورده است"...و باز هم نمی دانم که چرا این روزها به این کلام دیگر توجهی نمی شود...نمی خواهم بدبین باشم و بدبینانه به قضایا نگاه کنم اما به هر حال برایم سوال برانگیز است دیگر...

برچسب‌ها:

روزگار ما
دانش آموز که بودیم یادم هست که مبصرها- که خودم هم بعضی وقت ها جزءِشان بودم- قبل از اینکه آقا معلم یا خانم معلم بیاید، روی تخته یا توی یک تکه کاغذ در دو ردیف اسم شلوغ کارها را در "بدها" و اسم ساکت ها را در "خوب ها" می نوشتند. این کار کم کم با بزرگ تر شدن ما تکمیل تر هم می شد و "مسیر توسعه" را طی می کرد. بعدترها عالی ها و ... هم به آن اضافه شد.همیشه جلوی اسم بدهایی که شلوغ تر بودند چند تا ضربدر به نشانه بدتر بودن هم وجود داشت، بعضی وقت ها هم جلوی اسم خوب ها ستاره می زدند؛ تازه بعدها امکان ترفیع هم به وجود آمد که یعنی می شد از بدها به خوب ها و حتی عالی ها رفت...و همه این اتفاقات در چند دقیقه قبل از آمدن معلم ها به کلاس رخ می داد...و چه قدر راحت به ما یاد می دادند که کسی که شلوغ می کند "آدم بدی" است و راحت تر یاد گرفتیم که به همدیگر انگ بدی بزنیم و باورمان شد که هر کسی ساکت تر و مظلوم تر باشد خوب است و عالی و تازه دست به سینه بودن پلی بود برای خوب شدن و حتی...و هیچ کس یادمان نداد که بپرسیم که اصلا چرا آقا معلم یا خانم معلم دیر سر کلاس می آید که حالا مجبور شویم...

پی نوشت:

• قرار بود این مطلب مقدمه یک مطلب دیگر باشد اما نشد.
• از دست به سینه بودن متنفرم.به دست آهن تفته کردن خمیر...
• و قرار بود که با این آموزش ها ما "بت شکن" شویم.
• یادش به خیر...

برچسب‌ها:

به «آمیز» عزیزمان!
سلام علیکم «آمیز»!
احوالات؟ اوضاع دماغی و مزاجی حضرت اجل چطور است؟
مدتی بود که از جناب مستتاب (!) آقای برادر- به قول خودمان – راپورتی نرسیده بود تا اینکه حضرات راپورتچی خبر از فوران قریحه جنابعالی از دیار دیگر دادند. برآن شدیم که بیاییم و قلم نوشتی در مدح و نقد اشعار متراوشه از ذهن بالانگر آن عارف همایونی و عقبی نگر از خود به یادگار گذاریم که ناغافل اخترکی پرکشید و پیش از موعد دست رنج شیخ را به رخ عام و خاص کشید!
بسی دل غمین و دیده نمین شدیم نه از آن باب که جمع بیشتری از برکت افاضات حضرتش مستفیذ می گردند و از آن جهت که نشر اینگونه مکتوبات جای را بر اشاعه ی اکاذیب و هجویات تنگ گرداند، بل من باب آنکه عوام الناس را چه به درک چنین سروده های مملو از معنایی؟!
جز ان نمی شود که هر خواننده ی عامه ای نظری سرد و خشک بر اشعار سرشار از شور و احساس جناب «آمیز» عزیز انداخته و از پس ان اختر می اندازد!
تصدعمان بیش از این جایز نیست تنها اشارتی بر نکته ی ناگفته‌ای و عرضمان تمام. نشر و ترویج چنین مطالب ارزشمندی ،که تعدد آن در میان شباب امروزی جای بسی خوشبختی دارد، از آن جا که مسئولین ارشد ورازت فخیمه ی ...(اسمشو نیار!) کمر به نابودی آنها بسته اند(!) کاری نه تنها شایسته که بایسته است. به شخصه با حال استدعا در طلب بیش گشتن درج چنین آثاری بالاخص مجازا و در غالب وبلاگها (دیگه برای این یکی معادل پیدا نکردم، شرمنده!) بوده و از محضر والای جناب «آمیز فرنگیس خان الموتی (!)» درخواست استمرار و تداوم نگارش انگونه مکتوبات و همچنین معرفی دیگر جوانک ها و جوانه های مشتغل به چنین اموری، در صحیفه ی غیبی کهفه! (همان وبلاگ کهف) و یا هر ناکجا آباد دیگری را دارم.( نا کجا آباد هم جایگزین دیگری برای فضاهای مجازی می باشد!)
به قول شاعرکی،
دست و دل دینتان ز شبنم پر باد
یا علی مدد

برچسب‌ها: