هر دم از عمر...
يا لطيف

اتفاقات اين چند روز برايم اعجاب آور شده است، برکناري وزير اقتصاد و حرف هايش در مراسم توديع و معارفه و موضع گيري دولتي ها در اين زمينه؛ اين يادداشت روزنامه ايران هم که ديگر نورعلي نور؛ نامه نگاري رييس جمهور و رييس مجلس هم که ديگر جاي خود.

اين جا اساسا سياسي نيست و من هم نمي خواهم وارد بحث هاي سياسي شوم، تنها مي خواهم نظرتان را در مورد اين مطالبي که گفتم بدانم؛ البته از نظر فرهنگي باشد فبها المراد؛.

پي نوشت:

*دوست گرامي "از همين حوالي" از اينکه اين همه تاخير در جواب گويي دارم ببخشيد، تنها دليل اين امر دو چيز است "تنبلي" و "نشدنش".تنبلي که احتياج به تعريف ندارد اما در مورد نشدن؛مثل اينکه نقد نوشتن براي ميراث هم مثل نوشتن براي آن سخت است، راستش را بخواهيد يکي دوبار نشستم که بنويسم اما نشد؛باري به هر جهت قول مي دهم که هر چه زودتر جوابي بنويسم.

*يک نامه براي کهف رسيده بود که متاسفانه اصلا خوانا نبود هر چه تلاش کرديم نشد که بفهميم چيست.با عرض شرمندگي دوباره ارسال کنيد.

*يکي از مسايل مهم در نقد و اتقان بحث مشخص بودن طرف هاي بحث است بنابراين خواهش مي کنم که دوستان با اسامي اصلي به اظهار نظر و نقد بپردازند.هر چند مي دانم که برخي بحث خرما و منع را پيش خواهند کشيد که چون همه اين حقير را مي شناسند موضوعيت ندارد.

*امروز سيد حيدر زنگ زده بود و مي گفت که اختتاميه سه شنبه است، در ضمن مي گفت که يکشنبه هفته بعد قراره بچه هاي قديمي و جديد دور هم جمع شوند، خوش حال شدم و اميدوارم که بتونم بيام.

برچسبها:

ما و آشغال ها(آخر)
و اما شباهت نهایی ما و آشغال ها ! این شباهت گرچه پر لطف است ولی خالی از اشکال نیست.

قابلیت بازیافت : هیچ چیز چون بودن در محیطی پر از کثافت و آشغال رنج آور نیست. تمیزی و پاکیزگی موجب طراوت روح و آسایش زندگی است.

وقتی تولید آشغال زیاد شد و آنها شروع به گندیدن کردند؛ کم کم صاحبان آشغال ها به فکر افتادند تا به نوعی از شرشان خلاص شوند. بنابراین آنها را مدتی به کوهها ریختند. بعد از کمبود جا در کوهها ، دریاها را امتحان کردند و در نهایت با گسترش مشکل حتی به فکر افتادند آنها را با سفینه به فضا بفرستند! اما عده ای دیگر راه بازیافت آشغال ها را پیمودند. البته راه بسیار پر ثمری بود چه اینکه منابع مالی و مادی زیادی که صرف ساخت آشغال ها شده بود، باز گردانده می شد. با کمی توجه درباره ی انسان ها می توان دریافت که آنها نیز می توانند بازیافت شوند. وقتی تعفن وجود بعضی از انسان ها زیادشد یکی از راهها معدوم کردنشان است ولی این راه همیشه بهترین راه نیست چه اینکه هزینه ی بسیاری برای پرورش یک انسان در طول عمرش شده است. بنابراین عده ای از آنها را می توان به کارخانه ی تبدیل و بازیافت همگانی ( توبه ) فرستاد. گرچه این کارخانه بسیار کاربردی است، اما نکته درد آور اینجاست که انسان های بازیافتی دیگر مثل اولشان نمی شوند درست مثل آشغال ها !

نکته ی دیگر اینکه آشغال ها را می توان به زور بازیافت کرد ولی انسان ها تنها با میل و رضایت خود بازیافت می شوند. بنابراین گاهی اوقات چاره ای وجود ندارد جز اینکه جمعی از انسان ها را مانند آشغال ها معدوم کرد !
بسمه‌تعالی
به رسم همیشه بهانه‌ای برای شروع...
رسول اعظم(ص): برترین مرتبه ایمان آن است که بدانی هر کجا باشی خدا با تو است.
با سلام و آرزوی موفقیت در سال جدید

خودم را درگیر چیدمان نوشتار نمی‌کنم تا اسیر لفاظی نباشم. اگر ساده و صریح می‌نویسم جسارتم را ببخشید. دیر زمانی است که در جریان وبلاگ‌ها هستم امّا مدت بسیار کوتاهی است که در جمع بازدید کنندگان کهف و دیگران بوده‌ام.
امان، که برای کسانی که دیگر در خیابان‌های دانشگاه طی طریق نمی‌کنند و روی ابرهای آسمان دانشگاه گام بر نمی‌دارند زندگی از افق آرمان به افق منطق تغییر حالت می‌دهد. ای کاش در دنیای مجازی افراد بیشتری قدم می‌زدند و زمان دید و بازدید بیشتر می‌شد.
میراث همان بود که بود، با همه تعاریفی که داشت و برنامه‌ریزی‌ها و چارچوب‌ها. ضرورت بحث وجود نشریه‌ای فراگیر در دانشگاه به ما مربوط می‌شد نه به میراث، که میراث جایگاه خود را داشت حداقل در واحد خواهران. ما و شما گاه خیلی یک‌طرفه به قاضی رفته‌ایم نه اینکه کم کاری‌هایمان را توجیه کنیم، می‌شناسم خیلی از منتقدین کنونی را که هم آن زمان در کنارمان بودند و هم آن زمان منتقد هم بودند و هم آن زمان هیچ دوایی و نسخه‌ای برای این مریض به اقوال بعضی‌ها مفلوک نپیچیدند. الحمدالله که پرونده در جریان افتاده، این‌بار همت از شما.
به این فکر نکرده بودیم که میراث یک بینش، یک منطق، یک آینده و یک حرکت بود. امّا بدون شک همه میراثیان در عمق این واژه‌ها قلم زدند، صفحه بستند و توزیع کردند. بگذریم از اینکه خیلی‌ها ناآگاهانه و گاه کمی نیمه آگاهانه نخواستند و نشد که بپذیرند این حرکت را و گاه بوی سیاست نیز می‌آمد.
این نکته حرف همیشگی‌مان بود که فقط نقد می‌کنیم و ما فقط نقد می‌کنیم، اکنون که میراث از دستان آویزان قدیمی‌ترها در دستان شما افتاده است پس...
صد حیف که دنیای شما خیلی دور از دسترس کسانی است که با میراث و در آرمان‌های آن غرق بودند. نه اینکه خود را مشغول آن کردند و چه مادرانی که هیچ وقت تند باد این اندیشه ریشه تفکرشان را سست نکرد که روزی بچه‌هایشان فراموش می‌شوند. دست اندرکاران میراث چندان اطلاعی راجع به کهف ندارند. مضاف بر اینکه خیلی‌ها دیگر در دانشگاه نیستند و آنها که مانده‌اند نیز سرشان شلوغ‌تر از این حرف‌ها و دغدغه‌های کنونی‌شان نیز رنگین‌تر از این دست مباحث است.
با وجودی که نقدهای شما گاه بیراه هم نیست امّا این‌ها را گفتم تا در حق خیلی‌ها بی‌انصافی نکرده باشیم. آنها که هل من ناصر... شما را می‌بینند شاید در جواب بگویند هیچ برای گفتن نیست و شاید هم ترس از گفتن و یا... به امید خدا.
برای نوآوری‌تان در شکوفایی میراث و... آرزوی موفقیت دارم.
[از همین حوالی]
پ.ن:
متنی که در بالا گذاشته شد نظر بلندبالایی بود که مربوط به این نوشته‌ آمیز فرنگیس خان الموتی می‌شد. امّا تصمیم گرفتم با انتشار این‌نظر به‌عنوان یک مطلب مستقل، فتح بابی کرده باشم برای شرکت باقی دوستان عزیزی که قصد کرده‌اند حرف و نظر خود را در مورد میراث بیان کنند. ضمن این‌که لینکی که در بالای صفحه و به‌عنوان «نوشتن برای ما» قرارگرفته است برای همین منظور تدارک دیده شده است.

برچسبها: ,

ما و آشغال‌ها (2)
در ادامه‌ی قسمت اوّل نوشتار «ما و آشغال‌ها» قصد دارم به ذکر آن شباهت‌هایی که عرض کرده بودم بپردازم که به صورت عناوین چندگانه عرضه خواهد شد.
1- بی‌هویتی؛ تقریباً تمام آشغال‌هایی که به آن‌ها اشاره کردم، هویت خاصی نداشتند یعنی معلوم نبود از کجا آمده‌اند و آمدنشان بهر چه بوده و احیاناً می‌خواهند به کجا بروند. آن‌ها کاملاًَ بدون علت خاصی در یک جا جمع شده بودند. البته مطمئناً صاحبانشان می‌دانستند که چرا آن‌ها را آن‌جا انداخته‌اند ولی خودشان ( یعنی آشغال‌ها!) از آن هیچ اطلاعی نداشتند. آن‌ها سردرگم بودند، درست مانند بسیاری از انسان‌های اطراف ما. آدم‌هایی که از علت وجودشان آگاه نیستند. انسان‌هایی خواب نما و بی‌هویت مانند آدم‌های داستان‌های کافکا یا ژان پل سارتر. یک شخصی مانند آنتوان قصه‌ی تهوع! راه می‌روند، نفس می‌کشند، می‌خورند و می‌نوشند، تولید مثل می‌کنند ( معادل محترمانه‌ی "شهوترانی می‌کنند!)، شاید هم مدتی از عمرشان را به پرستش موجودی خیالی بگذرانند و بعد هم می‌میرند. با مردنشان هم هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد جز این‌که محیط زیست را اندکی آلوده می‌کنند.
2- جمود؛ آشغال‌هایی که از آن‌ها نام بردم، اکثریت قریب به اتفاقشان شکلی از جمود را داشتند یعنی مثلاًَ در ابتدا کاغذ آفریده شده بودند و بعد از استفاده نیز همان کاغذ بودند منتهی به صورت مچاله شده و بی‌مصرف. بطری‌ها هم همین‌طور، آن‌ها تا چشم باز کرده بودند بطری بودند و هنگامی که سر از سطل آشغال در آورده بودند نیز همان بطری بودند ولی خالی و پوچ.
عده‌ی زیادی از آدم‌های اطراف ما نیز همین گونه‌اند. آن‌ها جامدند یعنی دارای جمودند. یعنی همان‌گونه که جبر محیط می‌سازدشان می‌مانند. بدون تحول. ابتدا بنا به جبر محیط به چیزهایی اعتقاد پیدا می‌کنند و زحمت حتی یک دقیقه فکر کردن به آن‌ها را نیز به خود نمی‌دهند. بعد با همان عقاید زندگی می‌کنند. حرف‌ها و رفتار خود را بر اساس همان عقاید تحمیلی می‌زنند و می‌کنند. سپس بر اثر یک مرگ طبیعی و طبق روال می‌میرند.
کاغذهای مچاله‌شده نمی‌خواهند شکل دیگری داشته باشند و برگی از دفتر زندگی باشند همان‌گونه که بسیاری از انسان‌ها نمی‌خواهند قسمتی از تاریخ تفکر و اندیشه‌ی بشری باشند.
گر ز دست برآید...
یا لطیف

دوست دارم آن چه می نگارم تنها انجام رسالتی باشد که بر دوشم سنگینی می کند، دور از هر گونه حب و بغضی که مانعم شود، تا حقیقت را ببینم و بنمایانم-ان شاءالله-
پرونده ای که به تازگی این جا در کهف گشوده شده، پرونده آمال و آرزوهایی است که یک نسل داشت و هنوز پیدا می شوند از آن نسل کسانی که مشتاق اند و منتظر که این آرمان ها و آرزوها جایی بیابند برای ظهور.
پیش از آن که به اصل موضوع بپردازم بر خود فرض می دانم که از تمام دوستانی که لطفی نموده اند قدردانی نمایم.آن چه در تمامی اظهار نظرها- با هر دیدگاهی – مشهود بود میل و اشتیاق دوستان برای شروع کاری نو بود که بیش از همه شاید مرا خوش حال نمود.
و اما بعد...
آن چه در مطلب ابتدایی در مورد "میراث" نوشتم و باعث موضع گیری های موافق و مخالفی گردید دیدگاه کسی است که از اوایل شروع به کار میراث دورادور دستی بر این خرمن آتش اندود داشته و قطعا در بی فروغی و شاید خاموشی آن مقصر بوده. همان گونه که در مطلب قبل آورده ام ایده ایجاد یک نشریه داخلی درون مجموعه در شرایط خاص زمان خود ،که دفتر هفتاد و دو من کاغذ می خواهد برای شرح، ایده ای خلاقانه بود و گمان نمی کنم دوستان فعال آن زمان مجموعه با این نظر حقیر به مخالفت و ستیزه برخیزند.
آن چه در نوشته قبل در پی آن بودم نه دفاع بی چون و چرا ازعملکرد میراث بوده و نه تحریف تاریخ که دوستی به شوخی یا جدی به ما نسبت داده بود، آن چه که مشتاقانه در پی آن بودم چند نکته است که اشاره خواهم کرد:

1. یاد آوری اهمیت طرح ایده های نو و خلاق در جهت پیشرفت گروهی و رودررویی با مسائل و مشکلاتی که در یک کار گروهی و تشکیلاتی بروز می نمایند.
2. میراث هر چه بود و به هر آن کجا که رسید بی شک بخش مهمی از خاطرات نسل ما و مجموعه را تشکیل می دهد و فکر می کنم که همه وظیفه داریم فضایی ایجاد نماییم تا در آن به دور از حب و بغض به نقد گذشته خویش و مجموعه خویش بپردازیم. حال این گوی و این میدان...
3. ایجاد فضای نقد در مجموعه یکی از مهم ترین نتایجی بود که میراث فرهنگی تا حدودی به آن رسید ؛هر چند بسیاری از این نقدها متوجه میراث بود.دوستانی که در میراث زحمت کشیده اند به خوبی به یاد خواهند آورد انتقادهای فراوان و گاهی به دور از انصاف دوستان را.
4. دوستانی که با این حقیر حشر و نشر بیشتری داشته اند می دانند که ایجاد بستری برای تداوم فعالیت و تلاش اجتماعی و علی الخصوص فرهنگی در فضایی بیرون از دانشگاه همواره یکی از مسائل مهمی بوده که ذهن مرا به خود معطوف و مشغول داشته است. چند نفر از دوستان هم قطعا پیشنهاد مرا در این مورد به خاطر خواهند آورد؛اکنون گمان می کنم زمان آن فرا رسیده که "دست به کاری زنم که غصه سر آید...
5. ...

پی نوشت:

• منتظر نوشته های دوستان در مورد نقد میراث و همچنین پیشنهادهای شان در مورد حرکت جدید هستم.آدرس را که دارید؟؟
• هل من ناصر ینصرنی؟؟؟
• نظرتون در مورد تغییرات جدید کهف چیه؟
• مطالب مرتبط:
میراث راهی تازه را خواهد پیمود!
و میراثی که از ما نخواهد ماند...
هل من ناصر...؟

برچسبها: , ,